تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش سايت > كوچه به كوچه > خشوت خانگی و قانونی که حمایتگر نیست / مریم زندی

خشوت خانگی و قانونی که حمایتگر نیست / مریم زندی

11 آذر 1388 - - نسخه قابل چاپ

كنارديوار ويران شده كاهگلي ايستاده قطرات اشك به آرامي از روي گونه هايش سرازير است به دختران جواني نگاه مي كند كه از دبيرستان بيرون مي آيند " من حتي حق ندارم كه دخترم را از دور هم تماشا كنم" .

پشت فرمان ماشين كه مي نشيند ادامه مي دهد: تأسفم از اين است كه من بر خلاف فرزندم درخانواده خيلي خوبي بزرگ شدم. پدر ومادري مهربان و با گذشت كه رابطه خيلي خوبي با هم داشتند تا سال آخر كه ديپلم گرفتم و خواستگار خوبي آمد . مردي بود خوش قيافه و جذاب هيچ مورد منفي نداشت و بساط ازدواج من هم مانند خواهرانم به خوبي چيده شد و به خانه بخت رفتم.

بعد از گذشت چند ماه كم كم سر ناسازگاري همسرم شروع شد به خاطر هيچ وپوچ مرا به باد كتك مي گرفت. مخصوصاً وقتي مشروب مي خورد خشونت بيشتري داشت فحاشي مي كرد با صداي بلند داد مي زد تا يك سال سعي كردم هيچكس از كتك خوردن من بويي نبرد حتي مادرم !. اما كم كم بدن كبود و رنگ پريده من، رازم را آشكار كرد. وقتي خانواده ام در جريان قرار گرفتند، به دادگاه مراجعه كردم. هر بار كه شوهرم احضار مي شد قسم مي خورد، تعهد مي داد كه ديگر دست روي من بلند نكند اما سر خانه و زندگي مان كه برمي گشتيم باز همان خشونت و وحشت تكرار مي شد. هميشه قاضي او را نصيحت مي كرد حتي بار سوم قاضي به خانه ما آمد و با او حرف زد . اما بعد از رفتن قاضي هم مرا به باد كتك گرفت: چرا به دادگاه رفته اي؟ چرا با مردان غريبه حرف زده اي؟

وقتي باز دوباره با صورتي كبود و بدني خوني و زخمي به دادگاه رفتم، براي او حكم دو ماه زندان صادر شد. وقتي او در زندان بود خانواده ام و حتي قاضي به من مي گفتند شايد تو در انجام وظايف زناشوئي قصور مي كني! شايد تو به او نمي رسي! چون او مردي بود كه فقط در خانه بد اخلاق بود. در خانه دست بزن داشت، فقط درخانه مست مي كرد و به جان من مي افتاد. من سعي مي كردم آبروداري كنم. نمي توانستم همه حرف ها را بزنم، آبرويم مي رفت. فقط وقتي در حد مرگ كتك مي خوردم و آسيب مي ديدم به دادگاه مي رفتم. هر بار قاضي مرا نصحيت مي كرد كه به سر خانه و زندگي ام برگردم و او را هم نصيحت مي كرد و حكم طلاق را صادر نمي كرد .

در اين مدت هم بچه دار شدم، يك دختر؛ كه به هيچ قيمتي حاضر نبودم او را از دست بدهم. مي خواستم هميشه كنارش باشم.

بار آخري كه به دادگاه رفتم در اثر زلزله همه چيز از بين رفته بود، پرونده ها هم.

همه چيز ويران شده بود. مردم موجودات ديگري شده بودند؛ فرو ريخته و متلاشي. اما شوهر من همان آدم سابق بود. مرا به شوراي حل اختلاف فرستادند اما خوشبختانه افراد قبلي زنده بودند و مي دانستند كه او از نظراخلاقي اصلاح ناپذير است. مي دانستند كه او الكي و زن باره است. اما من همه چيز را به خاطر آبرو پنهان مي كردم و حالا ترياك كشي هم به رفتارهايش اضافه شده بود.

بعد از مراجعات مكرر طلاق مرا صادر كردند. من هيچ چيز به جز دخترم از او نخواستم ولي قانون از او پشتيباني مي كرد ودخترم را به من ندادند.

الان پنج سال است كه جدا شده و در اين مدت كار كرده ام، خانه و ماشين خريده ام اما به دليل ناامني شهر وترس از همسرم نمي توانم مستقل زندگي كنم. پدرو مادرم خيلي خوب پذيرايم شدند.

تنها دلخوشي ام ديدن دخترم است كه طبق نظر دادگاه اوايل، هفته اي يك بار و بعد ماهي يك بار و سپس هم چندماه يك بار می توانستم او را ببینم اما حالا اصلا حق ديدن فرزندم را ندارم از نظر قانوني حق دارم ولي خوب او نمي گذارد، قانون كه نظارتي ندارد و ...

اوايل پنهاني به مدرسه مي رفتم و زنگ تفريح همديگر را مي ديديم همۀ معلم ها شاهد بودند كه من دلخوشي ام فقط ديدن دخترم است .

تا اين كه از طريقي خبر به گوش عمۀ دخترم رسيد و او به اطلاع شوهرم رساند كه من بچه ام را مي بينم. غوغا كرد. دخترم را كتك زد و يك هفته اي او را درخانه زنداني كرد و نگذاشت كه به مدرسه برود.

الان وحشت دخترم از ديدن من به حدي رسيده كه وقتي اسم من مي آيد مي لرزد. وقتي مي روم كه او را ببينم رنگ از رويش مي پرد و مي گويد: مامان ترو خدا برو! اگه بابا بفهمه بازم منو مي زنه . نمي ذاره مدرسه برم.

به خاطر سلامتي دخترم به خاطر وجود خودش ديگر به مدرسه هم نمي روم. دلم برايش خيلي تنگ مي شود اما نمي روم .

مدتي قبل كه مي خواستند اردو بروند همراهش رفتم نمي دانم از كجا به پدرش خبر رسيده بود كه ما با هم هستيم. وقتي دخترم به خانه رفت با كمربند تهديدش كرده بود، دخترم از ترس جانش روي قرآن قسم خورده بود كه مرا نديده و به او دروغ گفته اند. دخترم از ترس چند روز زبانش بند آمده بود. و دائم مي گفت : هر كي گفته دروغ گفته؛ هر كي گفته دروغ گفته .

دخترم از ترس و اضطراب مجبور شده دائماً قسم بخورد. پدرش به او گفته من چند تا سگ گذاشته ام كه هميشه مراقب تو باشند، منظورش اقوامي هستند كه همسايه شان هستند.

دخترم به من مي گويد: ‌مامان توبرو دنبال زندگي ات. برو شوهر كن، برو دنبال مردي بگرد كه مثل بابا نباشد و برايت شوهر خوبي باشد . بابا شوهر خوب نمي شود.

من هميشه نگران دخترم هستم آخرين باري كه ديدمش گوشواره اش در گوشش نبود. پرسيدم گفت : چون ظرف ها را دير شسته سيلي از پدرش خورده كه گوشش پاره شده و گوشواره اش شكسته !

دخترم الان سوم راهنمايي است من نگران تربيتش و عواقب رفتار خشونت آميز پدرش هستم.

اين مسائل باعث شده كه اصلاً به خودم فكر نكنم. قاضي مي گويد كه بچه مال پدر است.

اگر دخترم پيش من بيايد درست است كه مشكلات من دو برابر مي شود. اما حاضرم كاركنم، حاضرم مسافر كشي كنم تا درآمد بيشتري داشته باشم. هرچند كه خواهرم ميگويد: تو اگر در اين شهر با ماشين كار كني آبروي خانوادۀ ما مي رود و انگشت نما مي شويم، اما من حاضرم كار كنم همه حرف ها را به جان بخرم ولي با دخترم باشم و تأمينش كنم .

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روزی خواهد رسید که مردان به برابری با زنان تن دهند/ جلوه جواهری
هیچ چیز واقعی تر از تبعیض نیست/ سامره پاریاب
ترسی که فروریخت، امیدی که شعله ور شد/ مریم رحمانی
مردمانی همچنان امیدوار به آینده ای روشن/ بنفشه جمالی
فارسی وان از نوع کره ای/ شهرزاد آل داوود

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | درباره کمپین | گفت و گو | کتابخانه | گزارش كمپين | اخبار | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | راوی زن است | تاریخ شفاهی | ویژه | خارج از چارچوب | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | نفیسه آزاد، بیگرد ابراهیمی | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | English